یک شب تار

بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

 

یک وقت هایی هم هست که می ترسم

می ترسم از اینکه خب بعدش قرار ِ که چی بشه

و بعد از اون چی و بعد بعدش چی و  همین طور بگیر و برو

این طور موقع ها دلم یک نشانه می خواد

و بعد وقتی به گذشته و این همه بالا و پایینش نگاه می کنم

می بینم همه ی اینها نشانه است انصافا هم چه نشانه هایی

مثلا می تونستم خیلی ساده همون هفت سال پیش گوشی تلفن رو برنمی داشتم

یا مثلا ساده تر می تونستم همون طور که واقعا حالش رو هم نداشتم بگم نمیام

و یا بعدترش می تونست این اتفاقات به هم گره نمی خورد و اون فشارها و ...

و آخر کار هم رسیدن اون همه اتفاق به هم و ...

و کلی اتفاق های دیگه

که خیلی راحت ازشون می گذریم

و هیچ کدومشون هم با حساب و کتاب های ما

قرار نبوده که اتفاق بیافته یا لااقل هیچ قراری براش نبوده

و این اتفاقات چه تاثیرات عجیب و تامل برانگیزی که نذاشته

اینجاست که دستش رو به وضوح این وسط می بینم

و دلم آروم میشه

و زمزمه می کنم

افوض امری الیک

و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا

و انت کما احب

 

پی نوشت:

یک گوشم شنواییش رو موقتا از دست داده و اون یکی هم کم تر شده

دنیا بدون صدا هم دنیای جالبی ست

به نظرم هرکسی باید یک مدت تجربه ش کنه

 

+ برای چشم اول : ممنون بابت تذکرتون

 

یا حی

/ 0 نظر / 14 بازدید