حکایت محبت

بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

 

شب آنگونه آرام است که نباید باشد

راه آنقدر دور است که نه انگار راه به جایی می برد

غم آنقدر سنگین است که تنهایی، چگونه تحمّلش کنم؟

آه محبوب من! امشب، از این سفر، بگذر!

---

 

حکایتِ عشق من به تو حکایتِ شیرینی نیست

رسیدن ما به هم، رسیدن آفتابِ غارب، کنار کوه بلند است

برای عاشقی بی قرار، بدتر از فردا روزی نیست

حکایتِ محبّت، حکایتِ درد است!

 

یا حی

/ 0 نظر / 88 بازدید