وسوسه ی شیطون ه یا تلنگر خدا؟ (یا هردو!)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دیشب

خواب دیدم

عاشق شدم

تمام امروز

قلبم می سوخت

و تیر می کشید

و تو خیالم 

توی کلبه ی نقلی بالای کوه قاف

که تا نیمه تو مه مونده

برات اش جو می پختم 

و گل قرمز و زرد و صورتی تو گلدون سفالی می گذاشتم 

موهام رو یک طرف می بافتم و

تو اینه برق اشتیاق چشمام رو تماشا می کردم

جارو می کشیدم قالی قرمز خونه رو 

از این جارو دستی ها ...

و روی هر گل قالی

یک قطره اشک می ریختم 

تا بیای

لپم رو می چسبوندم

به پنجره ی سرد و مه گرفته ی کلبه ی کوچک مون

تا بیای

صد و هفتاد و چهار بار غذا رو می چشیدم و هیزم زیر اتیش می گذاشتم

تا بیای

دویست و سی و پنج بار قران رو باز کردم حافظ رو باز کردم 

تا بیای

چهل و شش دونه انگور و بادام خوردم

تا بیای

بیای

و دست گرمت و محکم تو دستم بگیرم 

بعدش هم تموم بشم و

بمیرم

مردم

اما نیومدی

و منم و

پلوپز و پیتزا و کامیپوتر و ریمل و شلوار جین و الکترونیک و ابجو و شامپاین و گوشت و درندگی و سرعت و استرس و لرزیدن دست هام

منم و غم و غصه ی نبودنت

منم و

...

تو هرگز نیستی

و جاش

قرص های قرمزم هستن

تا کم کم

عشقت رو از سرم

بپرونن و 

سودات رو از دلم

بگیرم

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید