یک شب بارانی

بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

 

پیش نوشت:

لازم نیست وقت تان را برای خواندن این داستان بگذارید

این داستان صرفا یک طور تمرین است و ثبت یک خاطره نگفتنی

 

طبق برنامه نیم ساعتی مانده است

امّا باز صدای ریز بارانی نرم شروع می شود

این بار دیگر تردید نمی کنم

کتاب را می بندم و می زنم بیرون

- گویی طبیعت زودتر به استقبال بهار رفته است

گل های رز وحشی و درخت انجیر هم شروع به جست زدن کرده اند

و این هفته ی اخیر پر بوده از باران های گاه و بی گاه

و هوای تازه و صدای دل انگیز باران -

گرچه هنوز هوا کمی به سردی می زند امّا کلاه بر نمیدارم

دوست ندارم این حس دوست داشتنی برخورد با دانه های باران را از دست بدهم

یادم می آید که این روزها گهگاهی که خسته بودم

صوت صدای باران را گوش می کردم

و حالا چقدر احساس خوبی دارم از شنیدن صدای باران و حس کردنش

و معجزه چه چیز می تواند باشد به جز همین باران دوست داشتنی

درختی که همین چند وقت پیش

بهش خوردم یا بهم خورد -بس که حواسم اینجا نیست این روزها-

و مجبور بودم برای همه یک دور تعریف کنم

که چرا سرم باد کرده و خونی شده

هم امشب حال و هوای دیگری دارد

از آن برخورد به بعد باهم رفیق شده ایم

به قرار که می رسم باران بند آمده

و خوشحالم از اینکه امشب زودتر آمدم و صبر نکردم

.

.

.

 

پی نوشت:

این پست را نگه داشته بودم تا کاملش کنم

اما گویا بعضی نوشته ها قابلیت کامل شدن ندارد

همین طور که هستند باید بپذیری شان

پی نوشتی در پی نوشت:

می دانم که منتظری تا ما هم رشد کنیم و بزرگ شویم

امّا ما هم مانند همان بعضی از نوشته ها ناقصیم

بیا و همین طور ما ناقص ها را با همه نقص هایمان بپذیر

تو کامل زیاد داری

امّا ما ناقص ها

جز تو کسی را نداریم

الهی و ربی من لی غیرک

 

یا حی

/ 0 نظر / 6 بازدید