مسجد افغانی ها

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

من آدم گیج و خنگی هستم 

یعنی خیلی دیر می فهمم و قانع می شم 

و زیاد هم برایم سوال پیش میاید 

و تا وقتی جوابش را ندانم هم یک جورهایی

ریاکارانه و با احساس حماقت به ان عمل می کنم (اگر بکنم)

روز 48 ام کلی کوبیده بودم و

از این ور دنیا رفته بودم مسجد در ان ور دنیا

قران و دعا و مداحی و گریه و دیدار با برادران و خواهران دینی افغان

بعد همین طور که اقای روضه خوان می گفت 

اقا امام حسن مجتبی ع تا چهل روز تکه تکه جگرشان را بالا می آوردند

به بلایی که داعش به سر کودکان و زنان و مردان اورد فکر می کنم

یک سر هم مغزم به جفری دامر و متیو ویلیامز و جنگ جهانی و ویتنام و بوسنی و ... این ها زد و برگشت

هیچی اقا مردم گریه می کردند ولی من گریه م نمی آمد

فکرم مشغول بود

آخر خون بالا اوردن گریه دارد

- چه مولا باشد و چه بنده- 

اما چیزی که اساسی گریه دارد درد دین است 

و این مولا را از بنده تمیز می دهد

نه خون و جگر بالا اوردن

چرا اینقدر کم؟ و ناقص؟ و محدود؟ و الکن؟ 

مغزم دست از حساب و کتاب برنمیدارد چه کنم؟ 

در همین بهت و حماقت و ریاکاری بودم که برق ها روشن شد

و کلی غذای افغانی خوردیم 

و بسی نشاط رفت. 

/ 0 نظر / 10 بازدید