جنگ ما

بسم الَله الرّحمن الرّحیم

 

نمی دانی قرار است چه اتفاقی بیافتاد

یک مرتبه وسط معرکه ای گیر کردی که

یک طرفش -که تو در آن باشی- ثلث طرف دیگر است

و سختی و فشار جایی آنجایی به نقطه اوج خود می رسد که

عزیزترین کسانت - پدرت، برادرت، پسرت، هم کیش عزیزتر از جانت-

جلوی چشمت خراش که نه، بلکه زخم های کاری به جسم شان بیافتاد

و تو می مانی و جسم های زخمی و به خون افتاده

و خاطراتشان که همین طور از جلوی چشمت رد می شود

بعد از چنین مواجهه ای با سختی ها

زمانی که فکر می کنی این آخر سختی ها ست

می گوید:

"این جنگ کوچک بود خودتان را برای جنگ بزرگ آماده کنید"

 

یا حی

/ 0 نظر / 3 بازدید